پیراهن نگاه مرا مکش از پشت ....که بر میگردم...و بیخیال عزیزهایمصر و یعقوبهای چشم به راه، چنان به خود میفشارمت !که هفتادو هفت سالتمام ...باران ببارد و گندم درو کنیم ....
نوشته شده توسط علی
در ساعت 17:5
یکشنبه سی ام مرداد 1390
راست و دروغ
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.
کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.
کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.
کسی که پول می گیرد تا درقبال دروغ از راست دفاع کند وکیل است.
کسی که جز راست چیزی نمی گویدبچه است.
کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.
کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.
کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمداراست.
کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است
نوشته شده توسط علی
در ساعت 16:37
یکشنبه سی ام مرداد 1390
هرگز نخواستم
هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم
یاحتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی شیشهِ ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک وساده مثل خاک حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوها تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تونیست
پیش تو آینه چشام حقیر لایق تونیست
نوشته شده توسط علی
در ساعت 16:27
جمعه هفدهم تیر 1390
یادمان باشد ....
- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند. - از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.
- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی. - وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.
- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند. - آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند. - گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است. - هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند. - همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی. - با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.
- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده. - به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد. - هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.
- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد. - به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند. - همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی. - هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه. - عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری. - آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی. - تملق کار ابلهان است. - کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند. - آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.
- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است. - هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.
- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن. - از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. - دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی. - لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.
نوشته شده توسط علی
در ساعت 15:53
سه شنبه بیست و یکم دی 1389
ای صمیمی،ای دوست
ای صمیمی،ای دوست
گاه وبیگاه لب پنجره
خاطره ام میایی
دیدنت حتیّ از دور
آب بر آتش دل میپاشد
آنقدر تشنه دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو
قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را
محتاجم
ودل من به نگاهی از دور
طفلکی میسازد
ای قدیمی،ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من صمیمانه بیادت
هستم
دائم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
نوشته شده توسط علی
در ساعت 16:11
سه شنبه بیست و یکم دی 1389
زمونه آی زمونه
زمونه آی زمونه
چه رسمی داری ای دوره زمونه كه هر روزت یه جا عاشق كشونه
هزارون سال كه میجنگه آدم نمیدونه گرفتار جنونه
نوشته شده توسط علی
در ساعت 15:49
یکشنبه شانزدهم آبان 1389
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
نوشته شده توسط علی
در ساعت 22:28
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389
مرا يك دم زخوبان دل جدا نيست
نوشته شده توسط علی
در ساعت 19:18
دوشنبه شانزدهم فروردین 1389
به تو مدیونم همیشه
به تو مدیونم همیشه ، مگه میشه بی تو باشم
از شبی که روبه رومه چه جوری بی تو رها شم؟
به تو مدیونم همیشه مثل شب به صبح فردا
مثل موج سرد تنها به نگاه ناز دریا
به تو مدیونم همیشه منه خسته منه بی روح
مثل خاک سرد و تنشه به نوازش های بارون
به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره
وقتی بارون نگاهت به حریم شب می باره
اگه پایانی نباشی واسه بغض خستگی هام
چه جوری برگردم از این جاده های بی سرانجام؟
تو خدای عاشق هایی به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو میارم نبض لحظه تازه میشه
به تو می رسم دوباره........................
نوشته شده توسط علی
در ساعت 0:42
یکشنبه پانزدهم فروردین 1389
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را سماع وعظ کجا، نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
مبین بسیب زنخدان که چاه در راه است کجا همی روی ایدل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ایدوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
نوشته شده توسط علی
در ساعت 12:18
شنبه چهاردهم فروردین 1389
دوستت دارم...
چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه
چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه
چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه
چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هرروز بهت بگه :
دوستت دارم...
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني ...
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني…
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني ...
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني ...
دوستت دارمچون زيباترين روياي خواب مني ...
دوستت دارمچون زيباترين خاطرات مني ...
دوستت دارمچون به يک نگاه عشق مني.
نوشته شده توسط علی
در ساعت 13:14
شنبه چهاردهم فروردین 1389
من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
نوشته شده توسط علی
در ساعت 12:54
شنبه چهاردهم فروردین 1389
قسم به شب نمی دانم
تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی
ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی ، آبی وآرام وبی پایان
ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف
ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار
ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم
ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی به بال بی جان کبوتر ها
ومن هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قراری من
ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم
تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد
ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم
تو مثل لحظه ی هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم
تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت
وبعد ازتو منم با غصه های قلب می سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده
وشاید یک مد کمرنگ ازشعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم
غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
نوشته شده توسط علی
در ساعت 12:52
پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389
جدائی
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه
شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم اگر آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چه بی تابم
***************************
شنیده ام سخنی که پیر کنعان گفت / فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت /
حدیث قول قیامت که گفت واعظ شهر / کنایتی است که از روزگار هجران گفت
*****************************
گر چه دوری ز برم همسفر جان منی / قطره اشکی و در دیده گریان منی / آنچه
انداخت به دامم رخ زیبای تو بود / همچو خنجر به دلم تیغ دو ابروی تو بود
*****************************
کاش در مهر و محبت شک نیود / تک سوار مهربانی تک نبود / کاش برقابی که بر جان و دل است / واژه تلخ جدائی حک نبود
***************************
آسمان رنگ شب یلدا گرفت / یاد تو آمد به قلبم جا گرفت / تا سحر غم با دلم
همخانه بود / از فراق تو دلم دیوانه بود / یاد تو چندیست مهمانم شده /
خاطراتت آفت جانم شده / هرچه می گویم سخن از یاد توست / در سکوت من فقط
فریاد توست
***************************
سکوتم را به باران هدیه کردم / تمام زندگی را گریه کردم / نبودی در فراق شانه هایت / به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
**************************
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود / وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
************************
گر با غم دوریت نسازم چه کنم ؟ / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم ؟ / چون
در نظرم فقط توئی مایه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم ؟
گر
ته خور قمار شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل
ز عشق روی تو حیران
شده در
پی عشق تو سر گردان شده
گفت:
گفت
در عشقت وفا دارم
بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق
وصلت را به سر دارم
بدان چون تویی
محمور,حمارم بدان
با
تو شادی میشود غم های
من با تو
زیبا میشود فردای من
گفتمش:
گفتمش
عشقت به دل افسون شده دل ز جادوی رخت افسون
شده
جز
تو هر یادی به دل مدفون
شده عالم از زیباییت
مجنون شده
بر
لبم بگذاشت لب یعی
خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در
سرم جز شق او سودا
نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده
جز بر روی او بینا
نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی
او شهره آفاق
بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار
روزگار
اما وفا با
نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش
پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان
از مرگ ما پروا نداشت
آخر
این قصه هجران بود و
بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار
ما را از جدایی غم
نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر
سر پیمان خود محکم
نبود سهم
من از عشق جز ماتم نبود
با
من دیوانه پیمان ساده
بست ساده
ام آن عهد و پیمان را شکست
بی
خبر پیمان یاری را
گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن
کبوتر عاقبت از بند
رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با
که گویم او که همخون من
است خسم جان و تشنه خون من
است
بخت
بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول
آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان
را خوش دلی تقدیر نیست با چنین
تقدیر بد تدبیر نیست
از
غمش با دود و دم همدم
شدم
باده نوشه قصه او من شدم
مست
و محمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب
گشتم,کم شدم
آخر
آتش زد دل دیوانه
را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق
من,
عشق
من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو
اسمم را نبر
خاطراتم
را تو بیرون کن ز
سر
دیشب از کف رفت,فردا را نگر
آخرین
یکبار از من بشنو
پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی
را دیر فهمیدی چه
سود عشق دیرین
گسسته تار و پود
گرچه
آب رفته باز آید به
رود
ماهی بیچاره اما مرده است
بعد
از این هم آشیانت هر کس است باش با او,یاد تو ما را
بس است
نوشته شده توسط علی
در ساعت 23:56
چهارشنبه سی ام دی 1388
برای آرزوهایت دعا کردم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم که چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی ندانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد .... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
نوشته شده توسط علی
در ساعت 19:13
چهارشنبه سی ام دی 1388
مرا اینگونه باور کن
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یاد ها رفته
خدا هم ترک ما گفته
محبت ها کجا رفته ؟!
نوشته شده توسط علی
در ساعت 18:4
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
چاره ای جز این ندارم
چاره ای جز این ندارم
ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم
ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم
ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده
چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي
نوشته شده توسط علی
در ساعت 23:50
چهارشنبه ششم آبان 1388
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی....
کاش همه ی دنیا را از من بگیرند اما تو با من باشی...
کاش همه ی خیابان ها را ببندند اما من در خانه ی دل تو اسیر باشم...
کاش هر روز که از خواب برمی خیزم تو تعبیر خواب من باشی...
نوشته شده توسط علی
در ساعت 22:51
چهارشنبه ششم آبان 1388
سنگ قبرم
بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود...
بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود...
بر سنگ قبرم بنویسید پاک و بی گناه بود
چشمان او دائما از اشک شسته بود...
بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود...
بر سنگ قبرم بنویسید کل عمر را
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...
بر سنگ قبرم بنویسید روزها
در انتظار عشقش نشسته بود...
نیمشب همدم من دیده ی گریان من است
ناله مرغ شب از حال پریشان من است
در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود
گریه انگیزتر از مهر من آبان من است
خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان من است
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از خواب زمستان من است
غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت
ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است
گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم
ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است
در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل
گفت خاموش که او طفل دبستان من است...
نوشته شده توسط علی
در ساعت 22:39
درباره
سلام سلام سلام گوش کن ساده بگویم که تو را میخواهم گر چه دیر امدهام گرچه همه بی گاهم همه یک سو وتو یک سو چه بگویم دیگر تا بدانی که چه اندازه تورا میخواهم .............................. براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست (گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد.) اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است و قيمت اشک عشق
ایمیل مدیر :